تبليغاتX
سکنجبین بانو

sekanjebinbanoo.blogspot.com


رفتم... رفتم... من رفتم و بار سفر بستم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 21:8  توسط سکنجبین بانو  | 

امروز با مامی جانمان تشریف بردیم سینما.

آخرین باری که با مامان رفته بودم سینما برمیگرده به دوره کلاه قرمزی و این صحبت ها!

نمیدونم شرایط آب و هوایی خوب نبود... مود من خوب نبود... پیاز داغ تعریف های قبل دیدن فیلم زیاد بود ... طنزش زیادی تلخ بود...

نمیدونم ! هرچی بود انتظار داشتم خیلی بیشتر از این صحبت ها دلم شاد شه اما بیشتر غمگین شد. یعنی درسته که اگه خندیدم از ته دل بود اما تلخی اش در مجموع به شیرینی اش میچربید.

هرچند الان که به تیکه هاش فکر میکنم از عکس العمل های خودم تعجب میکنم.

این روزها به همه چی شک میکنم ... به همه چیز ! و از همه بیشتر به سلامت عقلی خودم...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:5  توسط سکنجبین بانو  | 

تمایل غریب به آزردنت ،

مثل جنبش موجودات ریزی که دریا به ساحل می آورد

در تمام وجودم در حرکت است ...




+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 16:31  توسط سکنجبین بانو  | 

خیلی جالبه ...

تا هستم... تا حاضر نیستم پام رو از قلمرو! ی خودم تو بلاگفا بیرون بزارم... تا بیکار و علاف ام.... تا هزار تا چیز دیگه غیر قابل عرض!

هیچ اتفاقی نمیفته... آب از آب تکون نمیخوره.

همین که دلگیر میشم... همین که هوس رفتن میکنم...همین که هزارتا کار میریزه سرم... همین که هیچی به هیچی میشه...

مدیر سایت میاد پیغام میزاره که بیا فرزندم ...بیا تو قرعه کشی برنده دامین شدی و...

خلاصه که....عمراً با این چیزها از دل من دربیاد! ....من رفتنی ام برادر من!

در مجوع زندگی با مزه است...طنزه... کمیک هستش به لطف خدا!         

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:5  توسط سکنجبین بانو  | 

میروم توی خیابان های دلگیر قدم بزنم. کمی از جلوی در دور نشده ام که سر و کله سگی ولگرد پیدا میشود. برخلاف میلم سر خر را کج میکنم و مسیر را عوض ...
شب که برمیگردم در خانه گروهی مان انگار مهمانی است. دوست جان و دخترک- که یکجورهایی صاحب اصلی خانه است- حوصله مهمانی ندارند و نشسته اند توی آشپزخانه. من هم ندارم!
میروم مینشینم کنارشان و کمک میکنم دوست جان رمان دود زده اش را پاک کند...
هیچ کس حرف نمیزند ... حتی دوست جان یک تشکر خشک و خالی نمیکند و به محض پاک شدن دوباره خواندن را از سر میگیرد.
توی تاریک روشن آشپزخانه چشم میدوزم به نفر چهارم پشت میز... یک مرد سیاهپوست که نمیشناسمش...
هرچه هست سیگاری که دخترک برایم سر داده را برداشته و میخواهد به لب ببرد... میخواهم عکس العمل نشان دهم که دخترک با یک اشاره دعوتم میکند به آرامش که نباید جلوی این غول سیاه شاخ و شانه کشید...پاکت را از روی میز برمیدارم و تکان میدهم ...خالی است.
بغض دارد خفه ام میکند . حالم خوب نیست . دلم میخواهد دنیا را به سر مردک خراب کنم. بلند میشوم ... تصمیم دارم آشپزخانه را ترک کنم...

از خواب میپرم...
عقده آن یک نخ سیگار خیالی به دلم مانده... دلم سیگار میخواهد... ته دلم یک غصه ای است... دلم حرف زدن میخواهد...

میروم گوشی را بردارم... نه! ترک کرده ام حرف زدن های غیر ضروری را ...

گوشی را میگذارم .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:56  توسط سکنجبین بانو  | 

sekanjebinbanoo.blogspot.com

جهت آسودگی از خانه استیجاری! که صاحب خانه هر وقت اراده کند کلیدش را برمیدارد و من فلک زده باید پشت در بنشینم...

فعلاً نه اما ... به زودی از این قسمت!        

                                                               

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 15:0  توسط سکنجبین بانو  | 

در قابلمه را برمیدارم...
انگار یک نفر بعد از خوردن گوجه فراوان رفته برای اجابت مزاج اما از بخت بد هرچه سیفون را کشیده بی فایده بوده و محتویات معده اش پشت درپوش چاهی که گرفته مانده و ذرات شناور در آب و...مای گاددد!
خداوندا این چه ظلمی است که بشر بر خودش روا میدارد...
در قابلمه را میگذارم .  میپرسم این چه معجونی است؟!
میفرمایند آش گوجه است... خیلی خوش مزه است ... امتحان کن!


پ.ن:

1.هرچه میکشیم از دست این همسایه ملعون است که با فرستادن ظرف های پر از آش های تهوع آورش هم حالم را به هم میزند هم ایده میدهد به مادر من.
2. و اینگونه شد که نهار بی نهار... از شر آش گوجه پناه میبرم به سیب زمینی سرخ کرده باشد که رستگار شوم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 14:38  توسط سکنجبین بانو  | 

از اون دسته آدم هاست که موقع سلام و احوال پرسی عزیزم قربونت برم از دهنش نمیفته... سمتم که میاد دارم خودم رو آماده میکنم واسه جواب دادن به یک سلام علیک حسابی اما هرچی نزدیک تر میاد لبخندم بیشتر خشک میشه. بدون اینکه نگاهی کنه یا حتی یک سلام خشک و خالی به زور خودش رو میچپونه تو فضای خالی بین صندلی من و صندلی کناری و بدون کوچکترین توجهی پشتش رو میکنه بهم و با همون غلظت همیشگی میگه : «خوبی کامران جان؟»
کامران جان! تازه یادم میاد ...هیچ مونثی حق نداره کنار معشوق گرامی خانوم -جناب کامران جان- بشینه.
از اون جلسه به بعد واسه نشنیدن صدای نحسش هر بار میرم کنار کامران جان میشینم و توی دلم به قیافه سرخ شده از حسودی احمقانه و سفاهتش میخندم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 19:56  توسط سکنجبین بانو  | 

گاهی تنفر تنها معنی حسم میشه

اما اغلب فقط دوستت ندارم...


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 1:8  توسط سکنجبین بانو  | 

بوی ماه مدرسه....

که چند سال آخر گند میزد به بوی پاییز


هنوز هم وقتی دبیرستانی ها رو میبینم خداروشکر میکنم که تموم شد...


*عکاس : خاله جان (در نقش معلم دلسوز!)

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:11  توسط سکنجبین بانو  |