آخرین باری که با مامان رفته بودم سینما برمیگرده به دوره کلاه قرمزی و این صحبت ها!
نمیدونم شرایط آب و هوایی خوب نبود... مود من خوب نبود... پیاز داغ تعریف های قبل دیدن فیلم زیاد بود ... طنزش زیادی تلخ بود...
نمیدونم ! هرچی بود انتظار داشتم خیلی بیشتر از این صحبت ها دلم شاد شه اما بیشتر غمگین شد. یعنی درسته که اگه خندیدم از ته دل بود اما تلخی اش در مجموع به شیرینی اش میچربید.
هرچند الان که به تیکه هاش فکر میکنم از عکس العمل های خودم تعجب میکنم.
این روزها به همه چی شک میکنم ... به همه چیز ! و از همه بیشتر به سلامت عقلی خودم...
مثل جنبش موجودات ریزی که دریا به ساحل می آورد
در تمام وجودم در حرکت است ...
تا هستم... تا حاضر نیستم پام رو از قلمرو! ی خودم تو بلاگفا بیرون بزارم... تا بیکار و علاف ام.... تا هزار تا چیز دیگه غیر قابل عرض!
هیچ اتفاقی نمیفته... آب از آب تکون نمیخوره.
همین که دلگیر میشم... همین که هوس رفتن میکنم...همین که هزارتا کار میریزه سرم... همین که هیچی به هیچی میشه...
مدیر سایت میاد پیغام میزاره که بیا فرزندم ...بیا تو قرعه کشی برنده دامین شدی و...
خلاصه که....عمراً با این چیزها از دل من دربیاد! ....من رفتنی ام برادر من!
در مجوع زندگی با مزه است...طنزه... کمیک هستش به لطف خدا!
میروم گوشی را بردارم... نه! ترک کرده ام حرف زدن های غیر ضروری را ...
گوشی را میگذارم .
جهت آسودگی از خانه استیجاری! که صاحب خانه هر وقت اراده کند کلیدش را برمیدارد و من فلک زده باید پشت در بنشینم...
فعلاً نه اما ... به زودی از این قسمت!
در قابلمه را برمیدارم...
انگار یک نفر بعد از خوردن گوجه فراوان رفته برای اجابت مزاج اما از بخت بد هرچه سیفون را کشیده بی فایده بوده و محتویات معده اش پشت درپوش چاهی که گرفته مانده و ذرات شناور در آب و...مای گاددد!
خداوندا این چه ظلمی است که بشر بر خودش روا میدارد...
در قابلمه را میگذارم . میپرسم این چه معجونی است؟!
میفرمایند آش گوجه است... خیلی خوش مزه است ... امتحان کن!
پ.ن:
1.هرچه میکشیم از دست این همسایه ملعون است که با فرستادن ظرف های پر از آش های تهوع آورش هم حالم را به هم میزند هم ایده میدهد به مادر من.
2. و اینگونه شد که نهار بی نهار... از شر آش گوجه پناه میبرم به سیب زمینی سرخ کرده باشد که رستگار شوم!
از اون دسته آدم هاست که موقع سلام و احوال پرسی عزیزم قربونت برم از دهنش نمیفته... سمتم که میاد دارم خودم رو آماده میکنم واسه جواب دادن به یک سلام علیک حسابی اما هرچی نزدیک تر میاد لبخندم بیشتر خشک میشه. بدون اینکه نگاهی کنه یا حتی یک سلام خشک و خالی به زور خودش رو میچپونه تو فضای خالی بین صندلی من و صندلی کناری و بدون کوچکترین توجهی پشتش رو میکنه بهم و با همون غلظت همیشگی میگه : «خوبی کامران جان؟»
کامران جان! تازه یادم میاد ...هیچ مونثی حق نداره کنار معشوق گرامی خانوم -جناب کامران جان- بشینه.
از اون جلسه به بعد واسه نشنیدن صدای نحسش هر بار میرم کنار کامران جان میشینم و توی دلم به قیافه سرخ شده از حسودی احمقانه و سفاهتش میخندم!
اما اغلب فقط دوستت ندارم...
بوی ماه مدرسه....
که چند سال آخر گند میزد به بوی پاییز

هنوز هم وقتی دبیرستانی ها رو میبینم خداروشکر میکنم که تموم شد...
*عکاس : خاله جان (در نقش معلم دلسوز!)