تبليغاتX
سکنجبین بانو
لاشه های بی انصاف خاطراتم
از نور تو سود میجویند
و هر شامگاه
به مسلخ میبرند
آرامشی را که نیست

و چه حقیر ام،
آن زمان که خاکستر یاد ایام هم
دستخوش دلتنگی ام میکند...
+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت   توسط سکنجبین بانو  | 

فکر میکردم کنکور که تموم شه خیلی تحول بزرگی تو روزهای زندگیم اتفاق میفته. اما اشتباه میکردم.

از سر جلسه که اومدم بیرون فهمیدم حس خوب مال اونی که از قبول شدنش مطمئن باشه. نه کسی که نمیدونه قبول میشه یا نه و تنها امیدش امدادهای غیبی ...

و بدتر از همه باید فکر کنکور آزاد و کارتش باشه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت   توسط سکنجبین بانو  | 

 

 

پی نوشت:

برای مرگ پدر بزرگم که صبح عاشورا برای همیشه رفت ...

 

خیلی ! بعد نوشت : .... متن حذف شد 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت   توسط سکنجبین بانو  | 

غرق دیدنت شده اند...

به احترام حضورت صف میکشند .

از هم پیشی میگرند و به هم اصابت میکنند ،

تا شاید ببوسند جای پایت را...

 

و افسوس که نرسیده از بین میروند

و تو فقط نظاره گری!

 

 

پی نوشت:

1.مووووووووجم ولی خامو ش و خسته...

2. جمله بالا مخاطب خاص داره... توضیحی ندارم واسش!

۳. تمام سعی ام رو میکنم که قالب رو به این زودی ها عوض نکنم ولی قول نمیدم!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت   توسط سکنجبین بانو  | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت   توسط سکنجبین بانو  | 

آن روزها

که دزدانه میبلعیدمت شاید

به فکر دست و پا زدن حضورت در خود نبودم.

حضوری که از تو در من متولد میشد

و بند نافش بر گردن من می تابید...

 

این روزها

اما درد و درمان را میدانم

...

میروم تمام گذشته ها را عق بزنم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت   توسط سکنجبین بانو  |